هک شد

زلزله رودبار

سلام. امروز بر خلاف 10-11ماه اخیر وسط هفته صبح و عصر بودم

اول خرداد برنامه که اومد به بچه ها گفته بودم که به من یادآوری کنید، چون اشتباهی می ذارم سرظهر میام، طبق عادت

جالب که اونها از من حواس پرت تر هستند.آخه امروز هر کدوم من رو می دیدند، می پرسیدند :دیشب بودی و من پیروزمندانه می گفتم : دیدید پیر شدید. این همون شیفت آخر ماهه که شما قرار بود به من گوشزد کنید.

امروز با ناخواهری سیندرلا و سرندی پیتی و جینا و بامزی صبح و با پاریکال و شلمان و بامزی عصر شیفت بودم.

سوپر صبح آقای عبداللهی بود و عصر هم شادی.

بیهوشی باید صبح دکتر مصیبت میشد، اما چون برای یک پرونده رفته بود پزشک قانونی،دکتر پدرام مریضها رو دید و دکتر مصیبت ساعت 11 اومد.

امروز می خواستم روزه بگیرم، اما اول صبح چیزی پیش اومد که نگرفتم و چقدر خوب شد. چون فرشته مریض من بود و بسیار پرکار. به قول میشا احساس می کنم یک نبض شریانی توی پام داره میزنه به قدرت یک قلب. درد هم داره.

الان گفتم آییییی، مامان میگه خوب برو زیر دوش ماساژ بده.

من پیاده روی کردم،حس از جا تکون خوردن  هم ندارم.دوش؟ماساژ؟جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/

امروز فرشته به اندازه یک عمر کار داشت. سونو واکو و گرافی های متعدد و چند نوبت آزمایش و ...حالش بدتر بود. انقدر اینطرف و اونطرف کردم ، تا بالاخره عصری گفت که یک مریض دیشب اینجا مرد و من ترسیدمجديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/بجه ها حواسشون گاهی به مریض هوشیار نیست و اینطوری میشه. دیگه کار من شد روزه خوندن که مرگ دست خداست. باید از اینجا پرتت کنم بخش تا اونجا با اون همه مریض نتونن بهت برسن که انقدر مثل پیرزنها غر نزنی و ...

داشتم میامدم برام بوس می فرستاد. دلم می سوزه و بهش حق میدم. سخته. ما خودمون باشیم خل میشیم.آی سی یو برای مریض هوشیار بخش خوبی نیست.

سر ظهری سرندی پیتی می خواست مریضش رو ببره بخش.گفتم من می برم. حالا از اون انکار و از من اصرار.فکر می کرد من دارم فداکاری می کنم و من چون می خواستم بدون اینکه کسی بدونه و دار دار خبردار بشه برم نماز جماعت.می خواستم این کار رو بکنم.آخر جینا به دادم رسید و بهش ماجرای نماز رو فهموند و حالا دیگه اون ناز می کرد که نه خودم می برم. شیطنتش گل کرده بود، اساسیجديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/

امروز جینا یک چیزی گفت نتونستم بهش نخندم.اول نگام کرد و بعد خودش زد زیر خنده.آخه اومده میگه امروزغروب بیا خونمون. میگم مگه شوهرت نیست؟ میگه نه، وقت آرایشگاه داره.گفتم:وا. مگه مردام وقت می گیرن. اینطوری شد که اونم خندید و گفت چی فکر کردی خانم. آقامون با کلاسه. موهاش رو دست هر کسی نمی ده و تا ظهر چشم تو چشم که می شدیم، به همین می خندیدیم

دکتر مصیبت که اومد از دست پزشک قانونی کلی شاکی بود و زمین و زمان رو به هم می بافت.من توی چشماش دقیق نمی شدم موقع حرف زدن.

نمی دونم چرا وقتی از کسی غمی به دلم باشه، نمی تونم توی چشماش نگاه کنم.

امروز جینا کتاب شازده کوچولوی آنتوان اگزوپری رو برام کادو خریده بود.اولش هم چند تا جمله در مورد دوست و در ادامه زیر امضائ نوشته بود: خوشحالم که با من موندی.

من هم که خوره کتاب. برگشتنی از شیفت تو خیابون خوندم و اومدم. فکر کنم دو سومش رو خوندم. یک جایی داشتم  از سه راهی  رد می شدم. انقدر حواسم نبود یک لحظه دیدم دارم از میون پلیس ها رد میشم. اونها هم دیدند که من محل نمیدم. خودشون همدیگه رو خبر میکردند و کنار میکشیدند

راستی امروز سالگرد زلزله منجیل و رودبار است. بذارین یک خاطره ازش براتون بگم. اونوقت که زلزه شد، به ما گفتند کمک بیارید. من یک کتاب داشتم به اسم جای شما خالی نوشته محمد رضا کاتب.خیلی هم دوستش داشتم. هم جایزه بود و هم  خنده دار. تصمیم گرفتم اون رو هدیه بدم تا هر کسی خوند یک لبخند بزنه و با اون همه غصه شاد بشه.یک نامه هم نوشتم با اسم و آدرس و وسط کتاب گذاشتمجديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

چند وقت بعد یک نامه از رودبار دریافت کردم که مال یک پسر بود به نام مرتضا و بسیار غمگین. خلاصه چند وقت جواب نامه هاش رو می دادم و جالب است که با مامان این کا رو می کردیم. چون اون پدر و مادرش رو از دست داده بود و با برادرش زندگی می کرد.

پدر و مادر من هم کاملا آگاهانه برخورد کردند و مثبت.

2 تا 3 سال گذشت و در مورد درس و مدرسه و امید وتلاش و این چیزها حرف بود. بعد نامه ها قطع شد وچون از طرف اون بود، من هم نامه ننوشتم.

بعد فهمیدم یک روز بلند شده از رودبار اومده خونه ما خواستگاری.من چند سالم بود 17 سالجديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

کلی به ماجرا خندیدم و دیگه هم ازش خبر ندارم.

امیدوارم زندگی موفقی داشته باشهجديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/

چقدر حرف زدم، نه نوشتم. فردا عصر و شب هستم.

اگر با من نبودش هیچ میلی

                             چرا ظرف مرا بشکست لیلی.


الهم عجل لولیک الفرج





+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:31  توسط   | 

و خدایی که همین نزدیکی ست

سلام.از کجا شروع کنم

خوب.بذارين از قشنگترين قسمتش شروع کنم


قبل از هر چيز ديروز عصر و شب بودم. با جينا و شلمان و مخمل.

سوپر هم سوزي بود.بيهوشي هم دکتر مراد.

قشنگترين قسمتش ميشه اينکه من انشا الله به فضل  و کرم خدا مي رم اعتکاف، يعني ثبت نام کردم، امروز


قسمت دوم اينکه تنارديه بعد از 11 روز از مسافرت اومد


يادتون است گفتم يک حرف و حديث هايي شنيدم،ديروز قرار بود بخش من بطور قطعي مشخص بشه.کمي دلهره د
اشتم.جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/داشتم مي رفتم شيفت به خدا گفتم : خدايا گنجايش هر چيزي رو که مي خواد اتفاق بيافتد رو به من بده.

وارد بخش که شدم، سرپرستارمون گفت: چرا درخواست برنامه ات رو خط زدي؟ گفتم خوب لازم نبود. با لبخند گفت بيا برو درخواست بنويس، تا برنامه رو تموم کنم.به خاطر برنامه مرخصيم 2 روز عقب افتاده است.

پرسيدم کدوم بخش؟ گفت همينجا. تنارديه گفته من با جوجه اردک زشت صحبت کردم.بايد يک مدت بگذره تا بعد تصميم مجدد بگيرم
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/
راستش رو بگم،خوشحال شدم، به خدا گفتم ايوالله.به خودم گفتم بفرما خانم خانما، حالا باز به خدا .... بگو

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 


من آي سي يو رو بابت يک چيزهايي دوست دارم که فقط من مي دونم وخدا. اما ازش کنده شدم. حالا دلبستگي قبل رو برام نداره.

ديشب که، يعني ديروز که دکتر يزد نصرت اومد براي ويزيت، تا من رو ديد گفت کدوم طرفي شدي؟منظورش جابه جايي بخشم بود. مي دونيد چطوري خبر داشت؟شنبه پيش که براي ويزيت اومده بود و برنامه نوشته شده بود و کمبود نيرو داشتيم و سرپرستارمون داشت غر غر مي کرد که اين برنامه بسته نميشه،شنيد و دليلش رو پرسيد و سرپرستارمون گفت هيچي. ازم نيرو گرفتن . او هم پرسيد کدوم نيرو رو؟سرپرستارمون اشاره کرد به من و گفت يکيش اين خانم


اون لحظه از دست دکتر يک کم دلگير شدم، چون بي مقدمه گفت نيروهاي جراحي مردان خوب هستند. از اونجا نيرو بگير


گفتم:( البته با خودم )تا وقتي به کارشون بيايي خوبي و در غير اين صورت هيچ اهميتي براشون نداره.يعني هيچ فرقي نمي کنه کيفيت کار چطور باشه


ديروز که پرسيد؟گفتم دکتر هنوز که آخر ماه نشده. گفت آخه من به بخش جراحي زنان سپردم نذارن شما رو به جاي ديگه بدن. بيايي جراحي. گفتم:جا به جايي کنسل شده است.قراره همينجا بمونم.جالب بود که با روي باز گفت: خوب خدا رو شکر. چه بهتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ديشب شب آرومي بود.من همون فرشته و ننه زهرا مريضم بودند. اما پرکار.فرشته حالش خوبه، اما انگاري دي آي سي کرده. اختلال انعقاديش به هيچ عنوان برطرف نميشه.دلم براش مي سوزه. همسرش هم معتاد است. بيشتر پيگيري هاش رو برادرش انجام مي دهد.امروز هم دکتر يزد نصرت براش اعزام خواست.

ننه زهرا هم 2 روز تي پيس رو تحمل کرده و جالب است که چشماش رو باز مي کنه.انشا الله بهبود پيدا کنه.

نمي دونم از دست خلق الله به کجا پناه ببره آدم.يک حسين آقا ديروز مريضمون بود که 38 سالش بود. يک ماه پيش از پشت بام افتاده،انقدر عمل و بيمارستان دوست داشته که هر چي بهش گفتند عمل نمي خواد  و خودش يعني خونريزي کم کم جذب ميشه.به خرجش نرفته است


بعد رفته پيش يکي مثل دکتر برزويه که خداي جراحي اعصاب است، اون بهش گفته که عمل نمي خواهي. اما باز رفته پيش اين دکتر کابوي تا عملش کنه. اون هم که مي دونيد دست رد به سينه هيچ بني بشري نمي زنه.تازه فرموده اند که خوب خوب هم نميشي و عوارض داره.معتاد هم بود. قرص ترامادول رو مثل آبنبات مي خورد


همراه اين مريض يعني خانمش، وقتي ازش پرسيدم از يک ماه پيش سي تي نداري؟ جواب داد داشتيم. اما توي اون يکي بيمارستان يک شب دزد اومده و سي تي 60 تا مريض رو دزديده است.جل الخالق. همه چي ديده بوديم الا سي تي دزدي
!

راستي يک خبر کمي بد. بيماربر بخشمون رفته پيش مخمل و بهش نارنجي رو سربسته پيشنهاد داده است براي ازدواج و او هم گفته: خدا براي پدر مادرش نگه داره
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

ديديد گفتم. من اين مخمل رو مي شناسم


يک خبر بد ديگه اينکه ضامن يکي از نزديکان شده بودم تا وام بگيره و ظاهرا قسط نداده است و حالا بانک هم چون کسر از حقوق از من داره نامه زده بيمارستان و جاتون خالي اين ماه حقوق پر. يعني همش ميره به حساب بانک


به اون طرف هم گفتم. گفت بيکار شدم. هر وقت تونستم قسطي بهت بر مي گردونم!!!!!!!!!!!!!!

روز خوبي داشته باشيد.دوستون دارم
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/

من از درمان درد و وصل و هجران

                        پسندم آنکه جانانم پسندد

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/
     جديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/      الهم عجل لوليک الفرججديدترين خدمات وبلاگ نويسان- منبع كامل عكس هاي كارتوني  .ღღ**گالری عکس هاي متنوع  قلب شيشه اي.ღღ **      http://ghalbe6ei.blogfa.com/




+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 23:43  توسط   | 

دلم اعتکاف می خواد.

سلام.شب بخیر.

امروز صبح و عصر شیفت بودم.

صبحی با لوک خوش شانس و بامزی و مخمل.عصر هم با بامزی و سرندی پیتی و یک تازه وارد که چون هنوز باهاش آشنا نشدم نمی تونم اسمش رو بگم.

سوپر هم سیل کن پشت مو و شادی بودند.

از همون اول صبح گفتم بچه ها به من 2 تا تخت پر بدهید که تا عصر هستم، خودم جمعشون می کنم

اونها هم 2 تا مریض توپ بهم دادند.توپ که چه توپی.یکی همون فرشته خانم که قبلا گفته بودم و دیگری هم یک ننه که برای عمل لگن رفته اتاق عمل و کاهش سطح هوشیاری داده.

بیهوشی دکتر پدرام بود.برای تعیین تکلیف اون، ننه رو گذاشت روی اسپونت.اما عجیب بود که ننه تحمل کرد.بعد هم خون باید می گرفت.

اون فرشته خانم هم که باید همش پانسمانش عوض می شد، آخه با هر بار سرفه کلی ترشحات عفونی از محل بخیه ها بیرون می زد.

حالش بد نیست، جراح ها محض احتیاط نگهش داشتند. مریض هوشیار نباید زیاد توی آی سی یو بمونه. واقعا مشکل مود پیدا می کنهقهقههقهقهه

یک ننه تو بخش داریم که دوباره دکتر کابوی گل کاشته و برده اتاق عمل و بعد عمل دیگه مرگ مغزی شده.

جالب است که اومده بخش و گفته این برای پرستار ها عواقب داره. جل الخالق؟اون برده مریض رو ناکار کرده، اونوقت برای ما عواقب

داره.!!بعد هم یک نامه داده به همراهاش و گفته هر وقت با این نامه برید آی سی یو قبولتون می کنند که از نزدیک مریض رو ببینید. بهشون هم گفته: برید باهاش حرف بزنید شاید بیدار بشه!

آخر شیفت قصد پیاده روی کردم که هوا انقدر آلودگی داشت که پشیمون شدم. چشم آدم می سوخت

یک حرف و حدیث های جدید شنیدم. اگه با رفرنس مطابقت داشت ،براتون تعریف می کنم.

در مورد وب هم هنوز دو دل هستم

راستی دیشب سر اذان کی برای من دعا کرد؟

دلم پر زده امسال برم اعتکاف.تا خدا چی بخواد.

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

                  تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 20:52  توسط   | 

شاید این وب رو ببندم

سلام.روز همه دوستان بخیرجديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

دیروز ساعت 10 خونه بودم و دیروز عصر و شب شیفت بودم
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

دیشب میشا و بنر و جینا شیفت بودند.سوپر هم سوزی بود.
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

بیهوشی هم دکتر شهریار بود
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

تخت خالی هم نداشتیم. البته عصر همون اول شیفت یکی داشتیم که همون اول پر شد و از اتاق عمل مریض گرفتیم.

دیروز عصر ناخواهری سیندرلا و گربه آوازه خوان عصر تک شیفت بودند و شب جایشان رو با اون دو تای دیگه عوض کردند.

دیروز از مشهد که رسیدم خسته بودم و نت نیومدم


جای همه خالی. برای همه دعا کردم


برای همه لینکی ها


برای آجی ها.برای دانشجوها. برای آزمونی ها، برای مریضها ، برای حاجت دارها


یاد همه کردم. برای شنگول و جینا و سرندی پیتی و نارنجی و مامان وبابا وداداشی ها و آجی هام هم دعا کردم


از طرف همه زیارتنامه خوندم


خیلی هم با آقام علی ابن موسی الرضا حرف زدم.

ولی برای یک عده اصلا به زبونم نیومد که چیزی بگم

بابت سوغاتی هم عذر می خوام. حتی یک عکس قشنگ هم نگرفتم. فرصت خیلی کم بود

بگذریم.

دیشب یک مریض داشتم که اسمش فرشته بود.چند هفته پیش پست آپ برای کنترل دیابت اومد آی سی یو و رفت. حالا با یک آبسه محل عمل برگشته

بیچاره دیابت هم که داره.آخه کنترل عفونت توی دیابت خیلی مهم است.معلوم نیست که توی اتاق عمل چه کا می کنند این کادر محترم. از پزشک تا خدمات.که این بلا سر مریضها میاد
خیلی کار داشتم و یکسر روی پا بودم. از اونطرف تا میشا اومد فرستادند تا یک مریض  از اورژانس ببره یک مرکز دیگه برای دیالیز ،ما طبق معمول سه نفره شدیم
اینطور وقتها مریضهای فرد غایب بین اون 2 تای غیر سرشیفت تقسیم میشه و دیشب من و جینا که تازه عصر و شب هم بودیم سدیم 3 مریضه
از ساعت 3 که بیدار شدیم با جینا تا 7:30 صبح دویدیم، تا رسیدیم تموم کنیم.

یک خبر بد مالی هم شنیدم که چون بیمارستان کم آورده قرار است یک سوم پرکیس این ماه رو ندهند. و این یعنی حالا بدو تا کی این پول یرگردد به بچه ها
!
قیامت انشا الله!
اونوقت کسی نمی گه بابا شما پرکیس میلیونی پزشک ها رو نگه دارید کل مشکلتون حل میشه
خدا  به خیر کنه
جالب است که من قرار است از آی سی یو برم، اما معلوم نیست کجا.وقتی می گم پرستاری بی صاحب است که کسی باورش نمیشه
آخه تناردیه رفته مسافرت و هموز نیومده است و مدیر بیمارستان سر خود به خاطر حرفهای دکتر مصیبت که به رییس زده است، گفته جوجه اردک زشت این ماه تو برنامه آی سی یو نباشد

جالبتش اینکه برنامه ماهانه ما سی ام به زور تکمیل شده توی بخش بود ولی این ماه انگاری خیلی دوست داشتند که جوجه چزون راه بندازن 22 برنامه توی بخش بود.

نه معلوم هست که چه کسی به جای من میاد و نه معلوم است که من کجا میروم.

یک نکته دیگه  اینکه پایان کار روباه مکار هم که زده شد.

   یعنی 2 تا نیرو حذف. تازه اضافه کار من بالای 130 ساعت بود. برنامه این ماه آی سی یو چه شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


یک نکته دیگه اینکه سرپرستارمون داره از امروز تا  اوائل  تیر

میره مرخصی.

دارم فکر می کنم. می دونید به چی؟

به اینکه این وب رو ببندم


باید یک تصمیم درست بگیرم. آخه هیچ سودی برای حل مشکلات من نداشته است. نمی دونم. شاید هم به نتیجه نرسم و ادامه بدم.

فعلا در حال فکر کردن هستم


 در ضمن به وب همه عزیزان سر زدم.من نمی نونم نظر بذارم.عصر اگه تونستم از یک راه دیگه مزاحم میشم.

اما مطلب همه لینکی های گلم رو خوندم. برای همه هم نظر دارم.اگه شد عصر انشا الله.

ایام به کام.

الهم عجل لولیک الفرج





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 12:18  توسط   | 

نایب الزیاره

سلام. دیروز عصر و شب شیفت بودم.

ولی چه شیفی.دیروز که نخوابیدم،اصلا.از صبح هم دنبال بلیط و بعد هم که باید برای نل که  از مکه برگشته بود کادو می خریدم و دوباره برم شیفت.

از خستگی نمی تونستم چشمام رو باز کنم.

اما از خوشحالی زیارت تحمل کردم.خدایی جینا هم خیلی بهم کمک کرد.

دیشب با جینا و سرندی پیتی و نارنجی شیفت بودم.

راستی عیدتون مبارک.امروز هم اول رجب است و هم تولد امام محمد باقر(ع).

دیشب سرشبی یک خانم تشنجی برامون آوردند که حالش بد نیست. بقیه هم همون قبلی ها هستند.

از طرف همه دوستان وبی و غیره انشاالله نایب الزیاره آقا علی ابن موسی الرضا هستم، اگه قبول باشه.

هنوز بلیط برگشت ندارم.تا قبل از 10 باید برم تا توی کنسلی ها بلیت گیرم بیاد.

تصمیم گرفتم با گوشی هم دیگه توی نت سرک نکشم، آخه فیش ها که اومده اومممممممممممممم.........................چه رقمی.

راستی من هنوز شرمنده هستم و نمی تونم نظر بذارم.همون مشکل تکنولوژی

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 9:15  توسط   | 

پادو

سلام.

دیروز عصر و شب بودم و برای اینکه برم دیدن آقا رضا امروز هم عصر و شب شدم. یعنی شیفتم رو با یکی از همکارا عوض کردم.

یادتون گفتم اون تلفن دکتر مصیبت بودار بود. کاملا به خودم ایمان داشتم و ایمانم محکمتر شد.گفته بودم طوفان به نظر در راهه و شما باور نکردید. اینم طوفان.

یادتون است گفت می خوام از اینجا برم، ولی ما که باور نمی کردیم و واقعا هم نمی ره. بلکه هر جند وقت یکبار تولرانس و حساسیت سیستم نسبت به خودش و تحویل گرفتنش رو تست می کنه.

بله، دیدید آدمها از جمله همین ایشون دقیقا همونطور بود که فکر می کردم.بالاخره زهرش رو ریخت این دکتر مصیبت.

وقتبی دکتر مصیبت بعد از اون ماجراها موضوع استعفاش رو مطرح کرده است. همون رییس که گفتم از این به بعد با عوض شدنش زیراب زنی شروع میشه. به دکتر مصیبت گفته تو داری به خاطر جوجه اردک زشت استعفا می دی /پس از آی سی یو برش می داریم.

دیدید گفتم پرستاری لجن ماله. دیشب احساس می کردم که نه کیفیت  کارمهم است و نه درست کار کردن و نه خدا رو  د ر نظر داشتن.

احساس می کردم یک پادو هستم.

کاش رشته پرستاری رو از دانشگاه بردارن. اونوقت به قول شنگول یک عده دیگه مثل ما سند بد بختیشون امضا نمیشه.

بگذریم.

راستی بلیط مشهد گرفتم. البته فعلا دارم میرم. آخه هنوز بلیط برگشت گیر نیاوردم.بالاخره طلبید.

خدا ما یعنی من رو گم کرده است و این حرفها هم همش الکییه.

راستی با عرض شرمندگی من هنوز مشکل تکنیک نظر کذاشتن رو دارم.

راستی ...هیچی.

الهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 12:13  توسط   | 

عروس قتدی


سلام.شب بخیر. امروز صبح و عصر بودم.
صبحی که بیدار شدم برای نماز جنان معده دردی گرفته بودم، که نگو.با خودم گفتم امروز مهمون رختخوابم. حالا چه کنم با این شیفت.چون دیشب  خودم آشپزی کرده بودم، صدام در نیومد که مامان بفهمه.آخه فلفل  و ادویه کاری غذا رو زیاد ریخته بودم
وقتی  دوباره خوابیدم تا وقت رفتن به شیفت بشه، به امام رضا و امام زمان التماس کردم حالم خوب بشه. چون درد شدیدی داشتم.

ساعت که دوباره زنگ خورد،عجیب بود ،بیدار شدم، آن هم بدون درد.قربون اون مهربونیشون.آب روی آتیش بود

بیمارستان که رسیدم،کلی به این جینا خندیدم.آخه نقاشی من رو کشیده بود و چسبونده بود روی کمد. ناموسی بود، واگرنه آپلود می کردم، ببینید چه هنری خرج کرده این پیکاسو AIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcuts
صبحی با ناخواهری سیندرلا و مخمل و گربه آوازه خوان شیفت بودیم و عصر هم روباه مکار و شلمان جاشون رو با 2 تای اولی صبح عوض کردند.

مریضها هم تغییری نکرده بودند.فقط یک مرد 40 ساله به نام بهمن دیشب بستری کرده بودند که از درخت افتاده. پرسیدم بالای درخت چه کار می کرده؟گفتند رفته توت بچینه.خدا کمکش کنه . خونریزی مغزی کرده است. یک دختر 18 ساله اش رو دیدم.

اون دخمل کوچولو هم که تلویزیون روش افتاده بود،هنوز بستری بود.

راستی امروز عروس قندی برام کارت دعوت عروسی اش رو آورد

می دونید ؟ عروس قتدی یکی از بهیار های اورژانس است، که توی استخدامهای پیارسال اومد بیمارستان ما.از همون روز اول که دیدمش ،چند تا نقشه براش کشیدم ، که بندازمش توی تور

داداشی که نداشتم به دردش بخوره.هر کدوم از دوستان که سراغ کیس مناسب می گرفتند، یک سبک و سنکین می کردم و تا می دیدم از سر طرف زیاد است، معرفیش نمی کردم. خلاصه بلاخره برای دوست داداشی افتاد تو تور.به نظر من خیلی به هم میان.این دوست داداشی کلی سخت گیر بود و من هم حسابی ارزش عروس قندی رو بردم بالا.

فکر کنید دوست داداشی 6 تا خواهر داره. بعد اومده بود به داداشی گفته بود به آجی هات بگو که یکی مثل خودشون برای من معرفی کنند.اگه به آجی های خودم بگم مثل خودشون انتخاب می کنند و من آدم متفاوت می خوام. مامان هم مثل آجی ها نظر می ده


خلاصه شب که اومدم خونه دیدم کارت من که خصوصی بود یکطرف،داماد هم برای کم نیاوردن ما رو خانوادگی دعوت کرده است.
بفرمایید عروسی. این هم کارت


یکهو به سرم زد روز اول رجب برم مشهد. زیارت امام رضا تو رجب برابر حج است.خدا کنه بطلبه. تا چی قسمت باشه. البته به قولی  انشا الله

راستی من از همه دوستای خوبم عذر می خوام. مشکل تکنیکی من برای نظر گذاشتن هنوز برطرف نشده،به وب همه هم سر زدم،اما نتونستم نظر بذارم.برای همین زیر نویس کردم همه رو

شب بجیر

الهم عجل لولیک الفرج


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 0:18  توسط   | 

برادر شوهر که نامحرم نیست?

سلام.دوستهای ندیده من. براتون آرزوی سلامتی می کنم.امیدوارم تعطیلات آخر هفته  خرداد گرم بهتون خوش بگذره.

دیشب با میشا و بنر و مخمل شیفت بودم.عصرش هم جینا و نارنجی و مخمل بودند.

سوپر هم شادی بود
جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

دیروز یکی اون ننه که از ایلام با یک عالمه زخم اومده بود مریضم بود با یک ننه 75 ساله که به هیچ مسکنی درد زانوش جواب نمی داد.مفصل زانو رو تعویض کرده بودند.وای اصلا اینکه هر چی بهش می زدی باز صدای التماس که درد دارم تو گوشم می پیچید، خودم رو هم بی قرار کرده بود.ساعت 10 بود هنوز شام هم نخورده بودم و گرسنه بودم. از طرفی یک دکتر جدید که خطش قابل خوندن نبود هم به این کلکسیون اضافه کنید


دیدم دارم کم میارم.همه چیز رو انداختم رفتم شام خوردم و اومدم.بعد تلفن دکتر رو گرفتم و...

یک بابای پیر دیشب مریض مخمل بود که خوردنی بود. انقدر نازی نازی بود که جینا چشم تو چشمش که می شد براش بوس می فرستاد و جالبتر اینکه اونم دست تکون می داد از کنار تخت

یکهو دیدم خیلی شارژ داره می خنده. دیدیم سوندش توی اون یکی دستش است. کلی بهش خندیدیم

دیروز عصر من و جینا با هم می رفتیم چایی و به نارنجی می گفتیم بیا.نمی اومد.جینا هم می گفت بذار اونها راحت باشن. شاید به تفاهم برسن

دیروز صبح یک چیزی خیلی پکرم کرد. شیفت رفتنی سرحال نبودم. توی بخش که رسیدم ، دیدم بیماربرمون صدا می زنه که بیا یک چیزی نشونت بدم.فکر می کنید چی بود؟

وای یک جوجه که مال پسرش بود و چون اذیتش می کرد، اورده بود تا ناخواهری سیندرلا ببره برای پسرش.عجیب بود که یک موجود کوچولو انقدر انرژی مثبت داشته باشه.

نازش کردم. بوسیدمش و با نوکش کلی بازی بازی کردم.

دیشب دوباره یک دخمل به نام اسما مهمون ما شده بود.باورتون میشه؟ تلوزیون افتاده بود روش و خونریزی مخچه داده بود.هوشیار بود. اما خدا کنه مشکلی براش پیش نیاد. 32  ما
هش بود.عکسش رو ببین.

دیروز یکی از بجه ها رو که رفته بود عروسی دخترم دیدم.

دخترم یک بیمار بر است که سنش کم بود وقتی پارسال اومد بیمارستان ما. زود با من ارتباط برقرار کرد. دوست شدیم. فاصله ما مثل 2 تا خواهر بود. اما من به بچه ها می گفتم هوای دختر من رو داشته باشید

هفته پیش عروسی دخترم بود.خیلی بچه معتقدی بود. اما تعجبم وقتی
خیلی زیاد شد که گفتند عروسی خودش و جاری اش بوده است. یعنی 2 داداشی با هم

پرسیدم خوب اونوقت دامادها  چی؟گفتند خوب اشکالی نداره.چشمام 4 تا شده بود. یعنی عیب نداره عروس آدم رو نامحرم ببینه؟می گفتند نه برادر شوهر که نامحرم نیست.دیگه شاخ
هام از زیر مقنعه دراومد.واقعا که. این دیگه خیلی...

راستی یک اتفاق جدید هم افتاده.پریشب لوک خوش شانس و شلمان دعواشون شده.شلمان گفته که لوک خوش شانس زیراب روباه مکار رو زده.

لوک خوش شانس هم رفته و به سرپرستارمون گفته. اونوقت سرپرستارمون که می خواسته روبرو کنه. شلمان به سرپرستارمون برگشته.بعد هم سرپرستارمون رفته قلعه هزار اردک (دفتر پرستاری)

بابت بی احترامی به سرپرستارمون خوشحال نیستم. اما از اینکه شلمان خودش رو نشون داد خوشحالم. آخه سرپرستارمون هر چی بچه ها از شلمان می نالیدند، می گفت: من دوستش دارم. دختر خوبی است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا تناردیه رفته سوریه.قراره وقتی برگرده.یک جلسه اظطراری با بچه های بخش بذلره.چه شود

شلمان گفته سرپرستارمون هم خودش زیراب روباه مکار رو زده

جالبتر که گفته جینا و سرندی پیتی و جوجه اردک زشت و لوک خوش شانس تو گروه سرپرستار هستند . به ناخواهری سیندلا گفته خودت رو قاتی ائنها نکن.

لوک
خوش شانس گفته اعاده حیثیت می کنم و باید عذرخواهی رسمی بکنه

امروز روباه مکار از استعلاجی اومد.هنوز معلوم نیست تکلیف پایان کارش چی بشه؟پاش پیچ خورده بود و رفته بود استعلاجی.

روز خ
وش

    الهم عجل لولیک الفرج




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 10:18  توسط   | 

پرستارهای بد اخلاق


سلام.ظهرتون بخیر.

امروز خیلی خسته بودم. تا اومدم رفتم و خوابیدم.الان هم برای نماز بیدار شدم و تا موقع نماز تندی آپ می کنم

البته حالا دیگه بعد اذان شد

دیروز اول شیفت 3 تا تخت خالی تحویل گرفتیم و تو آی سی یو تخت خالی یعنی فاجعه.یعنی هرکس از هرکجای ایران اسلامی می تونه مریضش رو کول بزنه و بیاره اینجا.

خلاصه این صبحکارهای با انصاف هم 2 تا سی تی بهمون انداختن

این ماه برای من ماه جهانی سی تی بوده است

دیروز هم یک مریضم سی تی داشت . دیدم اون یکی مریض هم بد نیست. گفتم بچه ها 2 تا رو من می برم.

مریض بخش ویژه حتما باید با پرستار از بخش خارج بشه.

چه دردسرتون بدم که دوباره این دکتر کابوی یکی رو گول مالیده بود و الکی براش سی دی گذاشته بود. دکتر پیمان که ام آر آی و گرافی مریض رو دیده بود گفت:این هم یک دسته گل دیگه.جالب است که انقدر از دستش شاکیه که نه مریضش رو می بینه و نه جلوی ما هواش رو داره

همه می دونن که منظورش از استاد کیه.

دیشب یک محمد رضا داشتیم 9 ساله بود. داشته با بارفیکس تاب می خورده که افتاده.همونی که شانس داشت و دکتر کابوی عملش نکرد. وای اگه بدونید برای رگ گیری چه قشقرقی به پا کرد. آی سی یو رو هوا بود. این بابا که سی دی عمل کرده بود به جای ما دعواش می کرد

بچه بخواب بذار کپه بذاریم. اینجا هم ونگ ونگ بچه نباید بذاره بخوابیم خانم پرستار بزنش.

مرده بودم از خنده. از اونطرف جینا سرش رو گرفته بود و می گفت میگرنم اوت کرده و به محمد رضا با تشر می گفت ساکت

از اونطرف نارنجی ،برگشته به جینا می گه همین شما ها هستید بد با مریض صحبت می کنید که اسم پرستار بد در رفته. دود از کله جینا بلند می شد. از اونطرف مریض من فوزیه که 2 بار تا حالا تومور مغزی عمل کرده و دوباره تومور اود کرده گیج و منگ شده بود.بلند شده بود داشت خودش رو پرت می کرد پایین

من هم رفتم بالای سرش و طوری که این نارنجی خانم بشنوه بهش گفتم ببین ننه فوزیه تورو جدت تو دیگه بخواب. نذار منم تشر برم اونوقت این حاج خانم که شیفت قبل برای یک رگ که در حال کشیدنش بودی داشت استرس بهش وارد می شد و دست و پاش رو گم کرده بود یک تیکه هم به من بیاد.

حالا فکر کنید پرستار خود محمد رضا نا خواهری سیندرلا بود که می گفت کجات درد داره و هر چی این بشر ار می زد، انگار اینجا مهد کودک است باز نازش رو می  کشید.انگار این مریضهای دیگه چقندر هستند

دیشب بابای آقای بختیار هم قاتی کرده بود. بنده خدا پسرش که همکار بخش جراحی است ساعت استراحت اومد کنارش روی زمین خوابید. خیلی مرد محترمی است. یک کلمه هم نگفت که دوربین رو خاموش کنید یا لامپ رو.آخه اون اطاق و نقاط کور بخش ما دوربین داره.

دیشب یک مریض گرفتم دلم خیلی برای دخترش سوخت. از شام که اومدیم  بچه ها گفتند این مریض سکته مغزی سفارشی رییس بیمارستان آمده آی سی یو.

پوست و استخوان بود.تمام اندامهای تحتانی و فوقانی کامل خم و دفورمیتی شده بود.

دو تا باسنش زخم بستر داشت فجیع و کتف هم همینطور و ایلیاک ها.حتی روی زانوهاش زخم بود. تعجب کردم خدایا زانو دیگه چطوری زخم بستر می گیره.

دخترش زنگ زد بپرسه کی برای احوال پرسی باید تماس بگیره، گرفتمش به حرف. تنها بود و 36 سالش و 2 سال بود که خودش مامانش رو تر و خشک می کرد. از ایلام اومده بود.

می گفت اون اوائل بلد نبودم چطور بشورمش. چون کنترل مدفوع نداشت برای ما می کردنش دمرو می خوابوندم و زمان طولانی می برد تا تمیزش کنم، اینطوری زانوش زخم شد .

براش توان  زیاد آرزو کردم و بهش دلداری دادم واقعا سخت است

دیروز صبح یکی از اون بابا ها که گفتم خدا زودتر از شون راضی بشه، فوت کرد.خدا بیامرزدش.

راستی دیگه نمی دونم چه طوفانی در راهه. آخه دکتر مصیبت انتقالی گرفته برای جای دیگه. معلوم نیست کی بره. چون چند بار این کار رو کرده است

نمی دونم چرا دیروز سر اذان مغرب زنگ زده بود بخش و به من می گفت که شایعات رو باور نکن. اگه بهت گفتن من به خاطر تو انتقالی گرفتم نپذیر. نمی دونم دوباره چه طوفانی در راهه

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 13:58  توسط   | 

سمیه فوت کرد


    سلام.تازگی فکر می کنم نکنه دارم به این وب نویسی معتاد میشم. اونوقت به قول همکارا باید ببندنم به تخت
    حالا تا معلوم بشه معتاد شدم با نه. می نویسم


    دیشب یعنی دیروز عصر وشب با گربه آوازه خوان و مخمل و نارنجی شیفت بودم. بیهوشی هم دکتر مراد بود.

    شیفت بدی نبود. فقط همون اول شیفت شوکه شدم که فهمیدم سمیه شب قبل فوت کرده است


    دلم لرزید. آخه روز قبل برای اینکه بفهمم چقدر هوشیار است ازش پرسیدم سمیه مجردی؟ جواب داد نامزد و دوباره پرسیدم اگه راست می گه اسمش چیه؟ و می دونستم راست می گه چون دم در دیده بودم پسره رو که چطور بی قراری می کرد.سمیه جواب داد  پدرام.

    معلوم نیست کی نوبت هر کدوم از ما بشه.

    حتما اون هم کلی آرزو داشت


    برای مادرش خیلی سخته. بیچاره مادرش. همون دیروز هم حال عادی نداشت.

    امروز دکتر پیمان رو دیدم. ازش پرسیدم ا سی پی موثر بوده. گفت:علت اصلی نبوده. نباید اینجا معطل می شده. باید می رفته یک مرکز با سانتر جراحی اعصاب.همون روز اول تخلیه هماتوم می شده.ریبلیدینگ کرده.

    احتمالا پرونده بره پزشک قانونی.

    بیچاره مردم که جونشون دست دکتر کابوی می افتد



    به قول سوزی که دیشب سوپر بود، ببین قسمت آدم چی باشه. یکی مثل سمیه و یکی هم مثل محمد رضا مریض 9 ساله دیشبی که دکتر کابوی بستر ی کرده بود و چون دیروز بد حال شد و شیفت دکتر پیمان بود، اون بردش اتاق عمل و به قولی عاقبت به خیر شد.

    دیشب بابای آقای بختیار از بچه های جراحی مردان هم تومور مغزی برای دومین بار عمل شد.خیلی دلم برای این همکارمون سوخت.تو این چند ماهه انگار کلی پیر شده است.

    دفعه قبل خوشحال بود چون وقتی تومور رفت پاتولوژی جواب خوشخیم بود. اما انگاری پاتولوژی اشتباه کرده بود و تومور بدخیم دراومده و دوباره رشد کرده بود. خیلی سخته که آدم خودش بدونه که چه خبر است.به خصوص وقتی پای عزیز آدم وسط باشه.من به جای اون داشتم کم می آوردم


    فعلا که دوباره تخلیه شد، تا خدا چی براش رقم زده باشد.

    یک بابا معصومعلی 2 ماه تو بخش ما بستری بود و بعد تراک شد و رفت بخش داخلی. 24 ساعت اونجا نموند و دیروز گفتند فوت شده. خدا بیامرزدش.

    چند تا بابا داریم که همین وضع رو دارند. خدا کنه زودتر تعیین تکلیف بشن. این وضعیت اینتوبه و زیر ونتیلاتور و نیمه هوشیار بودن عذابشون می دهد.

    دیشب رفتار این مخمل و نارنجی دیدنی بود.خدا کنه یک اتفاقی بینشون بیافته
آخه ما که می دونیم این چندمین مورد است که مخمل فقط طرف رو بازی می دهد.ساده است نارنجی.
 آخه از تاریخچه  مخمل خبر نداره.مخمل هم که انگار افتخاره براش اندازه باباجی من سن داره و بعد مثل دخترها به این می نازه که فلانی و فلانی و بهمان رو بهش پیشنهاد دادند. انگار داره کلکسیون جمع می کنه.


    دیشب دکتر مراد بهش می گه کی به ما سور می دی؟ می گه هر وقت مورد مناسب پیدا کنم. دکتر مراد هم گفت خوب چشمات رو باز کن می بینی پیدا میشه.

    ایش. قحطی بیاد. بنده خدا این نارنجی جون قند تو دلش سابیذند.جینا و شنگول برای اینکه عکس العمل های نارنجی رو ببینند، هر خبری در مورد مخمل میشه ، می آیند و می گویند.بهش گفته بودند که فلان دکتر زنان یک مورد تکنسین بیهوشی توی یک مرکز دیگه بهش معرفی کرده است.
(البته راست گفته بودند)

    من اصلا ماجرا یادم رفته بود. اما این چند تا شیفت که با هم بودیم.نارنجی چند بار از من پرسیده راستی اون کیس مخمل چی شد؟

    یک دفعه هم از دهنش در رفت که مگه مخمل خودش مادر و خواهر نداره که براش دست بلند کنند که اینها این کارها رو می کنند.انقدربدم میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    خوب روز خوبی داشته باشید
راستی اون نقطه های سفید توی سی تی زهرا انگشتهای مامانش بود که سرش رو نگه داشته بود که تکون نده.آخه با وجود دارو بچه ها و کمتر می تونند تحمل کنند تنهایی سی تی رو

  الهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 9:48  توسط   | 

برای سمیه دعا کنید

سلام وشب بخیر. این چند روز چندین تا شیفتها بوده ام.

یک چیز جالب که چند وقت به جند وقت امتحان می کنم و اتفاقات عجیبی توش می افتد. نیت فی سبیل الله است.

اوائل یعنی حدود 4 سال پیش که اولین بار این کار رو کردم. چنان شیفت سنگینی رو تا صبح گذروندم که تا یک سال و نیم بعد تکرار نکردم. دفعه بعد انگاری آمادگی سختی داشته باشم راحت تر بود  و به مرور به نظرم سختی هاش کمتر شد. طوری که اون دفعه از آرامشش تعجب می کردم. اما هنوز رازش  رو نفهمیدم.

امروز از اون شیفتهای شلوغ بود. طوری که بعد از شیفت دیگه پیاده روی نکردم و مستقیم اومدم خونه.از صبح یک مریض داشتنم که باید می رفت سی تی. بالاخرهظهر موفق شدم.

در همین حین وبین یک ننه 78 ساله رو دکتر مراد جابه جا کرد و یک سمیه 25 ساله فرستاد آی سی یو.

ننه رو که بردم بخش جلوی استیشن داشتم تحویل می دادم. دیدم یک جوجه کنارم است. گفتم جوجو تو کی هستی. تا نگاهم بهش افتاد دیدم. عزیزم، این زهرا کوچولوی 4 ساله است که دوشنبه اومد آی سی یو و مریض من بود.

اون روز از طبقه چهارم افتاده بود و خدا خیلی مهربونی به پدر و مادرش کرد که فقط چند تا خراش کوچک کنار باسنش افتاده بود.البته توی فرونتال راست و چپ هم خونریزی مشاهده شد. که دکتر پیمان امیدوار بود جذب بشه.

بنده های خدا بیمه نبودند و با دفترچه یکی دیگه آورده بودند. اونهم پسر به نام کسری. آی سی یو که اومد، زبل خان به من و شلمان گفت چک کنید این به دخترها می خوره. راستم می گفت قیافه داد می زد که دختر است.

خلاصه وقتی فهمیدیم باباش زد زیر گریه.

گفتیم حالا برو و صبح بیا پیش مدیر انشائ الله حل میشه.

اون شیفت من بردمش سی تی و ازش عکس انداختم.

گذاشتم ببینید.سی تی زهرا کوچولو رو هم گذاشتم.


این هم سی تی . فکر می کنید اینهایی که دور جمجمه اش هست چیه؟همونهایی که علامت گذاشتم. تو آپ بعدی می گم.

خلاصه زهرا کوچولو کلی برام خندید.عزیزم.

اما این سمیه خانم حاش خوب نیست. خونریزی توی مغزش جای بدی است.براش دعا کنید.امان از این قرصهایO C P . نمی دونم این چند دهمی است که به این روز افتاده.البته مشکوک است.عصری من کلی اینطرف اونطف دویدم. خدا خیر بده جینا و سرندی پیتی رو خیلی کمک کردند و اگرنه جنازه بودم. دیگه بامزی هم مرام گذاشت و گفت این یکی رو خودش می بره سی تی. تا ساعت 19:10 دقیقه مشغول بودیم.

هیچ کدوم از این بانوان محترم هم باور نمی کنند. همین 5 ماه پیش یک خانم 28 ساله بر اثر ترومبوز وریدهای مغز در اثر مصرف این دارو فوت کرد.

خوب شب خوبی داشته باشید.دوستتون دارم.چند وقت بود بهتتون نگفته بودم که دوستتون دارم.

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 22:17  توسط   | 

می خوام بدونم غرور یا....

سلام. آرزو می کنم ،سلامت باشید و خدا به همراهتون.

اگه راستش رو بخواهید این چند روز حوصله هیچکس رو نداشتم و فکرم مشغول بود.به انتخاب یک راه مناسب فکر می کردم.

به اینکه احساسی عمل نکنم و حکم عقل چیه؟

راستش فکر کردم نکنه واقعا پای غرور  و لجبازی وسط باشه. تصمیم گرفتم برای امتحان خودم این کار رو انجام بدم.

تصمیم گرفتم یک مدت راه دیگه ای رو پیش بگیرم.دیشب رفتم مسجد و یک نماز غفیله خواندم و توی قنوت کلی از خدا خواستم برای هدفی که انتخاب کردم کمکم کنه و هر چند دوستم نداره، اما به خاطر کسی دیگه کمکم کنه.

دلم می خواد موفق بشم.امیدوارم کاسه صبرم هم بزرگ بشه تا به این زودی لبریز نشه.چون همین امروز چند مورد پیش اومد، خیلی سخته. بخصوص تحمل آدمهای نچسب.

امروز یکهو وسط کار در حالی که تنها بودیم تو بخش و بچه ها هر کدوم مشغول کاری بودند.از بامزی پرسیدم چه مشکلی با من داری؟اگه حضور من اذیتت می کنه و نبودنم مایه آرامش است و رفتن من خوشحالت می کنه. من از این بخش می روم تا لا اقل یک نفر خوش باشه.

گفت :نه. من مشکلی ندارم.

گفتم:پس چرا انقدر هر جا می نشینی غیبت می کنی؟

گفت:من فقط چند وقت پیش که دکتر مصیبت پرسید جرا گرفته ای؟در موردت گفتم.

گفتم پس اون همه حرف از اونجا در اومد؟

گفت:نه.گربه آوازه خوان اون حرفها رو زده است.

تقریبا یک شوک بهم وارد شد.فکر نمی کردم این حرفها کار اون باشه.

جالب که 4 شنبه که با گربه آوازه خوان شیفت بودیم،بدون اینکه بدونم کار او هست. بین مخمل و شلمان و خودش گفتم تنها چیزی که می تونم بگم این است:کسی که برای من ایتطوری زده رو حلال نمی کنم و مطمئنم خدا اون بالا شاهد خواهد بود.

من چقدر صداقت داشتم و آدمها چقدر منافق هستند.

اون روز 4 شنبه کلی گفت بچه ها اینطوری می گن در مورد شما و من کلی توضیح دادم.نگو پای خودش وسط است.

امروز چند بار رفتم که مستقیم ازش بپرسم اما صبر کردم.

به نظرم بامزی بهش گفته من می دونم. خیلی  کمک می کرد.دوست داشت دل من رو به دست بیاره.حالا تا ببینم چی پیش میاد.

بابت جا به جایی هم همون صبح سه شنبه که با دکتر مصیبت صحبت کردم و رفتم پیش تناردیه.تنردیه گفت:ما مشکلی نداریم اگه مشکل با دکتر مصیبت رفع شده است.

من خودم از اینکه بخوام خودم رو بزنم به بی عاری متنفرم.

تا خدا چی بخواد.چون ما در این بازی همه بازیچه ایم.

البته یک چیزی رو تصمیم دارم توی جلسه بعد رو در روی همشون مطرح کنم و تا اون موقع سکوت.

در مورد بخش می خواستم همین جا ۀپ کنم. اما خیلی طولانی میشه. پس یک آپ دیگه همین الان می گذارم.

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 21:16  توسط   | 

ماه مامان قشنگم دوستت دارم

سلام.عصر بخیر. عیدتون مبارک.امروز روز قشنکترینهاست.

قبل از هر چیز ماه مامان قشنگم روزت مبارک.



آجی ها ، دخترها و مامانها روزتون یک عالمه و عیدتون هزارتا مبارک.

حوصله ندارم مزخرفات دیشب رو براتون بنویسم.چون فایده نداره هر چی هم که با همه ظرفیت  سنگ تموم بذاری.

کاش یک چوپان بودم.

اگه حالم بهتر شد براتون تعریف می کنم.

الهم عجل لویک الفرج.






+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 15:0  توسط   | 

پرستاری لجن مال

سللام.روز بخیر.

تازه از شیفت اومدم و خسته و غمگینم.


تورو به هر کسی که دوستش دارید و می پرستید و به همه مقدسات اگر فرزندانتون براتون مهم هستند و اگر برای خودتون ارزش قائل هستید.اجازه ندهید هیچ یک از آنها یا عزیزانتون یا خودتون پرستار بشید.تو این کار له تون می کنند.من حق می دهم به شنگول که الان بعد از 16 سال دوباره داره برای کنکور می خونه.

من حق می دهم به اونهایی که رفتند و هرگز پشت سرشون رو نگاه نکردند و پرستاری رو بوسیدند وگذاشتند کنار.
یادتون هست چند وقت پیش گفتم رییس بیمارستان یکی شده که راه زیراب زنی دکتر مصیبت باز شده است.بازم بگید مثبت فکر کنیم.

همین روز شنبه چنان زهری به من ریخت این دکتر مصیبت که حالا حالا جبران نمی شه.رفته پیش رییس بیمارستان گفته:جوجه اردک زشت کار بلد نیست بکنه.مریضها از کم کاری اون دارن آسیب می بینن.چشماش نمی بینه.جان مریضها در خطر است.معلوم نیست تو شیفت عصر و شب چه بلایی سر مریضها میاره و چون خود رای و سرکش به حرف هیچ کس گوش نمی ده.


امروز تناردیه(مترون)صدام کرد. می دونید آدم کی بد بخت است؟ اون موقعی که کسی که همدرد و هم لباس آدم است همون حرف اونها رو بزنه و طرف اونها رو بگیره.


تو رو بشناسن و بگن تو اینطوری هستی.تهمت چیه.خدایا تو کجایی؟

یک پزشک بتونه به این راحتی  هر کار دلش می خواد بکنه.

می دونیدتناردیه به من چی گفت؟گفت یا بخش و یا بیمارستانت رو باید عوض کنی.هر چی براش توضیح دادم تو گوشش نرفت.می گفت اگر هم می دونی سرچشمه اش کجاست برو و برطرفش کن.

رفتم پیش دکتر مصیبت و بهش گفتم شما با من چه مشکلی دارید؟


حالا دیدید مردها تموم شدن و بقیه دیگه نامردن چون گفت که بامزی و زبل خان و پاریکال رفتن و تو زیراب زدن پیشش از من سنگ تموم گذاشتند.

من به زبل خان گفته بودم: شما صبح ها به جای اینکه بنشینید توی استیشن و زبان و ریاضی بنویسید و حل کنید. به کار مریض برسید. رفتن گفتن:جوجه اردک زشت گفته دکتر مصیبت میاد اینجا و با مردها می شینی و با اونا خوش داره و...

من اهل سلام علیک گرم با هیچ نامحرمی نیستم و فقط حد اکثر سلام و جواب دارم.پاریکال رفته و گفته: انقدر مغرور است که با هیچ کس حرف نمی زنه و فقط با اخم صحبت می کنه.جواب سلام نمی ده.


آخ که چه چیزهای دیگه نرفتن و نگفتن.


والله این پرستاری نمی ارزه. با این لجن مال به درد نمی خوره.


می گم آخه خانم دکتر سلام من چه اهمیتی برای اینها داره.گفت اینها می گن تو قبولشون نداری.گفتم آخه چه اهمیت و ارزشی داره که من قبولشون داشته باشم یا نه؟

می گه مردها فقط بچه های بزرگ هستند. باید هندلشون کنیم. من توی خونه هم همسرم رو همینطوری ساپورت می کنم.

آخه یکی به من بگه همسر آدم حقش به اندازه این ... ها است.می گه همسر و همسر یعنی یک حق متقابل.


وای خدا تو کجایی؟


می دونید بهش چی گفتم؟گفتم خانم دکتر من که توی پرونده پزشکی بدو استخدامم هم است که با عینک وارد شدم. اینکه دیگه دست خودم نیست.


می گه تو هم از نعمت زیبایی و هم صدای خوب برخورداری. چرا با مهربونی و لبخند با اینها برخورد نمی کنی. مثل یک خواهر بهشون محبت کن.اینها همه نازشون رو می کشن. تو جامعه هم که وقتی توی فیلم سر مردها دعوا می کنن ، خوب اینها هم فکر می کنن واقعا خبری است و اینطوری می شن.

خدایا پس کی به من محبت کنه؟من یک زن به محبت احتیاج دارم یا اون مردها؟

می دونید دکتر مصیبت به من چی می گفت: می گفت می خواستم با شوهرم بیام سراغت.

خ
دایا تو کجایی؟خدایا تو که از این دنیا هیچ لذتش رو به من ندادی؟ نه آرامش.نه آسایش .نه ثروت نه مقام  و نه هیچ چیز دیگه.  پس چرا من رو اینطوری دلقک کردی؟خدایا چه لذتی می بری از ...

خدایا من که به مرگ خودم راضی هستم پس چرا تو نمی دهی؟ 


خدایا هیچ کس نمی فهمه من چی می گم.اما اگه تو هستی نشونم بده.


خدایا من دارم دق می کنم.

الهم عجل لولیک الفرج


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:33  توسط   | 

سرپرستارمون مثل دیو تنوره می کشید

   سلام. روز بخیر.

دیروز عصر و شب بودم. شکر بد نبود.جینا و مخمل و بامزی شیفت بودند.سوپر هم سوزی بود.بیهوشی هم دکتر فضل آفرین بود.
دیشب یک ننه اهل  نور،  79 ساله  که هیپ عمل کرده بود ،مریضم بود . نصف شب دجار توهم شده بود و اجازه نمی داد بهش دست بزنیم. می گفت اگه می خواهید من رو بکشید عیب نداره اما شما می دونید و خدا. می خواستیم بهش دارو بزنیم. نمی گذاشت. یک بساطی داشتیم.هوا که روشن شد حالش بهتر شد. تازه یادش افتاره بود بپرسه عمل شده یا نه؟
یک بابا کریم هم مریضم بود که هیچکس رو نداره. نه زن و نه بچه. یک برادرزاده داره که او کارهاش رو انجام می دهد.اصلا وضع جالبی نداره. تاکی کارد. تاکی پنه. زیر ونتیلاتور 45 ریت تنفسی داره. خونریزی از تراشه داشت.
 دعا کنید که خدا هر چیزی خیرش است زودتر براش پیش بیاره.
دیروز جلسه درون بخشی خرداد بود. بلاخره راند و  بدکر بعد از سالها به شیفت صبح منقل شد.این مصوبه به تصویب شورای نگهبان رسید و از همون دیشب قابل اجرا شد.

                                       

اما دیروز توی جلسه سرپرستارمون مثل دیو شده بود. از عصبانیت تنوره می کشید.طبق معمول و مثل همه لرهای پسر ذلیل قربون صدقه سرشیفتهاش مثل بامزی و مخمل و... رفت. بعد کلی خط و نشون کشید. البته خط و نشون دیگه مال سرشیفتها نبود. مال بدبخت بیچاره ها مثل ما بود.
هر چی بجه ها قبلا بهش گفته بودند بار خودشون کرد. به شتگول گفته بودم فایده نداره اما باورش نمی شد.دیروز سر پرستارمون به جای اینکه بگه با تلفن طولانی حرف نزنید.گفت چرا دقت می کنید که توی تلفن همکاتون چی می گه(شنگول). چرا از خونه زنگ می زنید و طولانی حرف می زنید.(لوک خوش شانس)
حق ندارید برید به دفتر بگید که چه مشکلی دارید.(من)روی برد هیچ چیز غیر از آموزش ننویسید(جینا)
به بهبود کیفیت ربطی نداره ما چه کار می کنیم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه ما رو با غلتک صاف کرد. کوبید.انقدر قشنگ آردمون کرد که از سرندهای یک هزارم هم رد بشیم.به جاش یک عده باد کردند. هی باد کردند.ولی می دونید از کجا دارن می ترکند؟ از اینکه تحویلشون نگیری و بسوزونیشون.                

  

ن که اگه سوالی بپرسن که در مورد مریض باشه جواب می دم. واگرنه خودم رو انقدر مشغول مریض می کنم که نشنوم.دیروز این بامزی آتش گرفته بود. متاسفانه  نشد به 123 زنگ بزنیم.سلام هم که بانوان اختیار دارندکه سلام کنند یا نه.
فردا قراره بامزی و گربه آوازه خوان و پاریکال و بنر و میشا و آقای عبداللهی و ... بروند گردش. اوردو.
آقا این مخمل مثل بچه ها ذوق می کرد. فکر کنم دیشب خوابش نمی برد از خوشحالی. چند بار جلوی ما گفت برنامه رو ردیف کنیم بامزی. شب ساعت رست از ذوق هی می رفت دستشویی.عجب کیفی می ده این بنر و میشا و آقا عبداللهی نوند.
دیروز خودشیرینهای بخش ماجرای من و بامزی رو برای دکتر مصیبت تعریف کرده بودند. اون هم که انگار به عزیزانش توهین کرده بودند وای وای.
این بامزی از حقارتی که احساس می کنه می خواد جلب توجه کنه.نمی دونم من نیستم در مورد من بجه ها چی تعریف می کنن که این همش در حال گر گرفتن است. کاری هم بهش ندارم باز ....
دکتر مصیبت که هیچی. سایکوز تر از همه اونه.
دیروز توی جلسه سرپرستارمون می گفت هر کی فلان کنه ال بل جیمبل. از این بخش بره. با خودم گفتم تنبل ها باید بترسن . ما که فرقی برامون نداره.
پاریکال هم کم مونده بود به جای سر پرستارمون حرف بزنه. به نظر من بیش فعاله. نمی تونست بشینه. بلند شد راه رفت و ایستاد؟
راستی در مورد بامزی  با جینا به یک سوال رسیدیم. جوابش خیلی سخت نیست نظر شما چیه. سوال اینه
مشکل بامزی چیست؟
1- کمبود محبت دارد و کمبود جلب توجه دارد.
2- عقده ای است و عقده های کودکی  که تو سری خور بوده سر باز کرده است.
3- مشکل اعصاب و روان نهفته دارد.
4- همه موارد
                     الهم الشفع کل مرضانا بالقرآن باالاخص مریض منظور.


                                        الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 10:39  توسط   | 

دل تنگی

سلام. شب بخیر.

امروز صبح و عصر شیفت بودم. خدا رو شکر شیفت خیلی آرومی بود.

صبحی با جینا و زبل خان و شلمان شیفت بودیم. عصر هم سرندی پیتی و نارنجی و زبل خان.

سوپر آقای عبداللهی بود و بیهوشی دکتر شهریار.یعنی یک اکیپ کامل برای آرامش یک روز تعطیل.وقتی یکی  مثل دکتر شهریار شیفت هست آدم احساس آرامش داره، از اینکه نه بی مورد مریض می بره و نه مریض میاره .برای همین وقتی می گه فلان بیمار جا به جا بشه. آدم با جون و دل قبول می کنه و مطمئن هستی که پشتش منطق هست.ادب عجیبی هم داره و بسیار رفتار محترمانه ای داره با همه. فرقی هم نمی کنه که طرف مقابل چه سمتی داشته باشه. همیشه با خودم فکر می کنم همسرش چیکار کرده که چنین آدمی قسمتش شده؟ البته اون دفعه جینا می گفت شاید هم همسرش فوق العاده تر از ایشون یاشه و دکتر شهریار کار بزرگی کرده که قسمتش اون شده. نمی دونم. ما که خانمش رو ندیدیم؟

دختر و پسر توی بخش ما دوستش دارن. بچه های اتاق عمل هم همینطور. البته سر جمع بیهوشی های خوبی داریم به غیر از دکتر مصیبت.

مریضهامون همون قبلی ها هستند. خیلی فرقی نداشتند.

 هر روز که می گذره یک قدم خودم رو به وفای به عهدی که به امام رضا قول داده بودم نزدیکتر می بینم. اگه زنده موندم و موفق شدم و من بودم و شما هم بودید و این وبلاگ هم ، براتون می گم چه قولی به آقا علی ابن موسی الرضی(ع) دادم.

امروز بحث پایان کار روباه مکار داغ بود.می گن یکی از همراهان رفته زیرابش رو زده است. اما من می گم سیستم با یک چنین حرفی پایان کار کسی رو نمیده. زبل خان هم با من موافق بود. لوک خوش شانس هم که از مشهد برگشته همین نظر رو داره.من گفتم: فقط یک سر برید بهبود ببینید هر روز چقدر همراه بیماران و.. می روند شکایت.

شلمان به کنایه می گفت یکی رفته که از بخش خودمون است. نمی دونم. خودش می دونه با خدا، که منظورش کی بود؟

به جینا که گفتم همه بیمارستان آدم رو که می بینند می خواهند یک طوری از ماجرای روباه مکار سر در بیاورند. نمی دونم چطوری همه خبردار شدن؟گفت:وقتی کسی اونجوری خبر می برد و می آورد و خبرهمه رو پخش می کرد. خوب خبر خودش هم اینطور پخش می شه.

جالبتر از همه رفتار روباه مکار است.امروز که داشتند شیفت دیشب رو تحویل می دادند یک مانتو گشاد و بلند مثل عبا پوشیده بود. اون لباس رو الان مادر بزرگها هم نمی پوشن. نمی دونم چی فکر کرده است.

بعد از شیف یک کم پیاده روی کردم. این پیاده روی ها فرصت خوبی هست برای اندیشیدن. نمی دونم چرا یاد همکارهای  5 سال پیشم افتاده بودم.مژگان، حمیده، مهدی، محمد،فتانه، حسین .بچه های "سی سی یو" یک مرکز دیگه.چن تاشون خیلی دوست داشتم.خیلی وقت است که ندیدمشون.

به نظر شما چرا خدا به آدم دل می ده، بعد آدم دل می بنده، بعد می بینه اونی که بهش دل بسته دل نداره. از جنس چوبه.البته  من یک جا خوندم آدمیزاد می تونه چوب مرده رو هم زنده کنه.

نمی دونم خدا می دونه که  دیگه برای من دل نمونده که بتونه این کار به این سختی رو انجام بده. بیجاره دلم که گیر من افتاده. نمی دونم خدا چرا این همه  دل رنجه نصیب من کرده.وای  نمی دونم چرا دارم اینها رو می گم.دلم یک خورده گرفته. همیشه چیزهایی هست که آدمیزاد حتی اینجا نتتونه بگه.ببخشید

همه فکر می کنن پرستارها یا احساس ندارن و یا عادت می کنند. من که هنوز یادم نمیاد به هیچ دل رنجه ای عادت کرده باشم.

نتونستم دل تنگی هام رو  تحمل کنم.نماز مغرب و عشا رفتم مسجد. گریه هام رو کردم. اما هنوز آروم نگرفتم.خدایا من فقط تو رو دارم.

                  دلم تنگه.

                                        الهم عجل لولیک الفرج


+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 0:10  توسط   | 

خدا مرد است؟

سلام. دیشب دوباره خدا رو شکر کردید؟ برای  خواب. برای توی خونه بودن و برای خیلی نعمت های دیگه مثل سلامتی .

دیررز عصر و شب  شیفت بودم. عصر گربه آوازه خوان و بامزی و روباه مکار و شب میشا و بنر و بامزی بودند.

سوپر هم شادی بود.0002.gif

عصر که سه نفره شدیم. شب هم همینطور.عصر روباه مکار آف کرد رفت دنبال نامه اش. آخه یک اتفاق عجیب افتاده است. نامه پایان کار برایش زدند.دیروز به دستش رسیده بود. خیلی ناراحت بود.آخه در شرف رسمی شدن بود. بعد یکهو این اتفاق افتاد.با ما که خیلی خوش نداره. اما با اونهایی که حرف می زد می گفت از گزینش زیرآبم خورده است.خدا کنه هر چی صلاحش است پیش بیاد. انشاءالله خیر باشه.

سرندی پیتی دیشب زنگ زد می گفت: چند وقت پیش اومده بودند براش تحقیق. اصلا براش بد نگفتم. با اینکه خیلی روی خوش به ما نشون نمی ده، اما خدا رو خوش نمییاد یکی بیکار بشه. ظاهرا دیروز از چشم سرندی پیتی دیده.

نمی دونم چطوری مثل توپ خبرش توی بمارستان پیچید. البته من همیشه به جینا و سرندی پیتی می گفتم. الان هم می گم. از کجا معلوم اینهایی که بهش اظهار دوستی می کنن، همونهایی نباشن که پشت سر براش می زنن. اما اون از ما خوشش نمیاد و فکر می کنه ما باهاش دشمنیم.؟؟؟؟؟؟

عصر 3 تا مریض و از شرق به غرب داشتم.یعنی 2 تاش اینطرف بخش و یکی ته بخش.یک فاصله 20 تا 30 متری رو مدام برو و بیا.عصر یک مریض داشتم که رفت بخش و یک لیلا خانم 45 ساله که خونریزی داخل مغز کرده بود آوردند بالا.یعنی 4 تا مریض.حالا مگه فشارش  پایین  می آمد. 22 بود.با کلی دارو رسوندیمش به  15 و نگه داشتیم.

از طرفی شب هم تا میشا رسید فرستاده شد جراحی مردان.چرا؟ چون یکی دیگه از نیروهاشون م ع ت اد است و تشریف بردن. کجا؟خودشون هم نمی دونن.میگن ایندفعه دیگه طرف اخراج است. این دفعه چندم است که این کار رو کرده. البته چند بار هم ترک کرده است. اما نشده.

باز هم بدو بدو.

ساعت 1045 دقیقه نماز خوندم و شام خوردم.

می دونید چرا اسم این سوپروایزر رو گذاشتیم شادی؟انقدر که توی شیفت هاش غم برای آدم می یاره. اصلا حضورش همراه با آزار است.همه بچه ها متفق بهش می گیم شادی.دیشب ساعت 11:40 دقیقه زنگ زده که بامزی یک مریض رو ببره مرکز مسمومیت.اونوقت من و بنر با 4 مریض اینتوبه که نیاز به ساکشن دارند وبک پیرمرد که فقط می خواست بلند شه راه بره و هیچ زبونی نمی فهمید و یک مریض که با دوپامین فشار 9 داشت 3 ساعت به 3ساعت تنها بخش رو کاور کنیم.؟

 بامزی رفت پیش میشا و با هم رفتن پیش سوپر. میشا رفت اعزام. یک نیرو از اورژانس رفت جراحی  مردان و با مزی برگشت بخش.به نظر شما هم اومد که تناردیه آی سی یو رو رلیف بیمارستان کرده؟به قول بنر اگه ما می خواستیم توی آمبولانس شیفت بدیم خوب می رفتیم 115.

3 که بیدار شدم. تازه میشا از اعزام آمده بود.ببنر و میشا دوم رست 3 تا 6 رفتند رست.بامزی هم وسط 2 تا 5 رست بود.من که بیدار شدم، فقط پیچکو پیچکو کردم.چارت. اینتک و اوتپوت بستن.دارو. و خونگیری.فقط شاید چند لحظه اونهم موقع اذان و روبروی مانیتور توی استیشن برای نماز آرامش داشتم.

بامزی که بیدار شد 5 تا اینتک  و اوتپوت و چارت براش گذاشتم. ساعت  6 هم گفت نه بچه ها رو بیدار نکنیم.بنر که صبح شیفت است و بذار بخوابه. میشا هم دیشب اعزام بوده در واقع نیروی ما نیست. نیروی جراحی مردان است.

این بدکر وحشتناک صبح  و 3 نفر آدم؟من و بامزی و خدمات.0002.gif

دیگه  به این نتیجه رسیدم خدا مرد است. داشتم پانسمان تخت آخر رو که عوض می کردم. دیگه داشت از دلم سر ریز می کرد به ننه معصومه گفتم : ننه مطمئن شدم خدا مرد هست. آخه خیلی هوای مردها رو داره.اون همنمی دونم متوجه شد یا نه همینطوری شروع به دعا کرد.

البته صبح به بنر گفتم: کاش من یک بنر بودم و دلیلش رو بهش گفتم و فقط یک لبخند جوابم رو داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بین اینها همه دیروز یک پیرمرد 88 ساله که اینتر تروکانتر عمل کرده بود گرفتیم. که کارش خیلی با مزه بود.از لحظه ورود به بخش هر کدوم که رسیدیم بالای سرش گفت زنم رو بگین بیاد ببینمش.هرچی گفتیم نمی شه اینجا آی سی یو است.  حرف خودش رو می زد.آخر صدا کردیم همراه آقا علی بیاد تو.

فکر کنید یک پیرزن قدخمیده مثل کمون با یک عصا و سرعت حلزون آروم اروم اومد داخل.وقتی رسید بالای سر این آقا علی.اول دستش رو گرفت. بعد نازش کرد. اونوقت این آقا علی ننجون رو بوسه بارون کرد.بعد ننجون یک چیزی در گوشش گفت و خداحافظی کرد و آروم سرش رو انداخت پایین و رفت.

چند لحظه همه چیز پروانه ای بود.

                                                     الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 15:55  توسط   | 

خدا نا مهربونه؟

سلام.خوابم می آید. خسته ام. دلم می خواد از الان بخواببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببم تااااااااااااااااااااااااااااااااااا هر وقت که خود بخود بیدار بشم. اونوقت خسته نیستم.

دیروز عصر و شب بودم.با شنگول و گربه آوازه خوان و شلمان شیفت بودم.سوپر هم سیل کن پشت مو بود.

دیروز وارد بیمارستان که شدم بچه ها خبر دادند که بنر شده مسوول بهبود و میشا مسوول درمانگاه.حالم گرفته شد. به خدا گفتم خدایا چرا بعضی ها پله های ترقی رو 5 تا یکی می رن بالاو بعضی مثل من بر می گردن پایین.آخه روز قبلش هم بهم خبر دادن که 8 ماه از طرح که کسورات باز نشستگی از طرف دولت واریز نشده هیچی است.

 8 ماه از سابقه پر. یعنی برای باز نشستگی محاسبه نخواهد شد. اونوقت میشا هم با سابقه کمتر توی این بیمارستان و هم جای دیگه اینطوری می ره بالا. خوش به حالش. البته مسوولیت چیز جالبی نیست. اما از این شبکاری ها راحت شدن یک نعمت بزرگ است.

دیروز یک مریض داشتیم که از سانتر ای ان تی پذیرش گرفته بود و با گربه آوازه خوان رفت برای اعزام. به جاش یک مریض از یک بیمارستان دیگه که تخت آی سی یو می خواست انداختن به ما.

ساعت 2 و نیم نصف شب هم یک نیما گرفتیم. 18 ساله و شر، که دعوا کرده بود و معلوم نیست سرش رو کجا زده بودند که منجر به هماتوم شده بود. خدا رو شکر حالش خوبه. ازش پرسیدم نیما درس می خونی. گفت آره کاسبی هم می کنم. گفتم مثلا چی؟ گفت دزدگیر ماشین و شنگول دیگه تا صبح سر به سرش می گذاشت که دزدی می کنی یا دزدگیر وصل می کنی. اونم می خندید. هی گفت درد دارم. گفتم به یک شرط مسکن می زنم و قبول کرد.

 البته مسکن براش زده بودم و با حرف زدن داشتم اثر مسکن و بی دردی رو توش بررسی می کردم.گفتم به این شرط که برای من یک دزدگیر سفارشی نصب کنی. به جای جواب انگار تازه پتدین داشت اثر می کرد. گفت: این چی بود خیلی کیف داشت. اگه از این مسکن ها دارید چند تا بده ببریم خونه و دیگه ساکت شد.

دیروز دوباره زهرا  رو بردن اتاق عمل و آوردن.تو همین مدت کلی وزن کم کرده است. امیدوارم چیز بدی از آب در نیاد.

بابا سلیمون مریض من بود.دیروز انقدر ورجه وورجه می کرد که هر چی روش بود پس می شد و کلی باهاش ماجرا داشتیم.اما امروز صبح سنگین شده بود و از جاش تکون نمی خوردد. به دکتر پیمان که گفتم براش سی تی اسکن مغز خواست. اورژانسی.حالا ساعت چند؟ ساعت 7 و نیم صبح. نیم ساعت به پایان شیفت. دیگه رییس که اومد گفت نه شما هماهنگی هاش رو بکنید. من صبح کار ها رو می فرستم. تعجب کردم. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دشب با گربه آوازه خوان و شنگول در مورد خدا بحث می کردیم و مهربونی یا نا مهربونی.اینکه چرا؟

یکی را می دهی صد ناز و نعمت                     یکی لقمه خورد آغشته با خون دلشکسته

گربه آوازه خوان می گفت خدا خشن است. می گه هر چی من بگم.

شنگول هم می گفت من این خدا رو دوست ندارم.این وسط سوپر هم رسید پرسید بحث جیه گفتم آرامش و شلمان گفت نه پول.اونهم نظر داد که پول داشتن یا نداشتن به توقع ما بستگی داره.

آدم می تونه آرامش داشته باشه . به شرط آنکه توقعش کم باشه. انسان اهل حرص است و همیشه بیشتر می خواد. گفتم آخه  گربه آوازه خوان الان با یک بچه و بدون خونه و مستاجری چطور آرامش داشته باشه. خالا بگه توقعش هم کم. هرسال خونه به دوشی رو چه کار کنه.زد تو خاکی. جواب داد نه زود ازدواج کرده 26 سال زود است. مرد بالای 30سال. این تازه باید الان کم کم به فکر ازدواج می افتاد.زنها هم تا احساس کمبود محبت نکنن به فکر ازدواج نمی افتن. متفکر نگاهش کردم و گفتم: توجیه حدیدی است. گفت نه توجیه نیست. و من جواب دادم که خوب تفسیر. کلا صورت مساله عوض شد و حرف رو عوض کردیم.

دیشب شلمان و گربه آوازه خوان که رفتند استراحت و من بیدار بودم. خودش شروع کرد به گفتن که جرا به نظرش خدا تا مهربونی می کنه و از کودکیش گفت. کلی هم گریه کرد. هیچی نمی گفتم و فقط گوش دادم.بعد سرگذشت مادربزرگم رو تعریف کردم براش. وسطهاش گفت اینها مثل قصه می مونه. من تا حالا اینطوریش رو نشنیده بودم. کمی آروم شد.

برای شنگول زیاد دعا کنید. زیاد زیاد. انشا ء الله شما هم حاجت روا بشید. خوب دیگه شب نه روز خوش.

الهم عجل لولیک الفرج



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 11:3  توسط   | 

همه چیز آرومه

سلام.

دیشب و دیروز عصر و شب آرومی داشتیم.با زبل خان و جینا و نارنجی شیفت بودم. سوپر هم شادی بود.اصلا دوستش ندارم.

مریضهامون هم،  همون قبلی ها بودند.زهرا خدا رو شکر رفت بخش. البته برای سوچور مجدد باید بره اتاق عمل که شاید دوباره مهمون ما بشه.

ننه فرخ لقل که با هزار زحمت فرستاده بودیم بخش برگشت آی سی یو.جالب انقدر همراهان اومده بودند دم در آی سی یو و می گفتند که حالش بد است. ما فکر می کردیم. اینتوبه و کاهش سطح هوشیاری داده است. که اینطور نبود. بیچاره از قبل بهتر شده بود. نمی دونم این همراهان چه فکر می کنند که می ترسن دست به مریض بزنند. بردن بخش و با یک زخم بستر بزرگ برگردوند.

دیشب قرار بود برای جینا بین خودمون تولد بگیریم. اما نشد. آخه همه وسایلش رو توی ماشین همسر گرامی جا گذاشته بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم و به جای شیرینی سفارش تمر هندی  به  به  آب دهنم راه افتاد و پفک دادیم. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. بخصوص تمر هندی.

دیشب دوباره شادی آژیریته بازی درآورد. رفت  اورژانس و زنگ زد که اینجا شلوغ است و یکی از بچه ها بیاد کمک.ز.بل خان هم به جینا گفت که بره اورژانس. دلم سوخت.آخه برای چی.

همیشه در این موارد آخرین نفر از نظر سابقه فرستاده می شه. ولی با وجود نارنجی که تازه از راه رسیده باز هم جینا باید بره. دیدم اینطوری است گفتم بیایید قرعه بندازیم و به خودم افتاد.رفتم اورژانس کمک.

برای تنوع بد نبود.یک بچه از سرسره افتاده بود.اما حالش خوب بود.

اورژانس پر بود.روی زمین هم آدم خوابونده بودند.اونموقع شب آدم بود که وول می خورد.اما قابل کنترل بود.جند تاشون همینطوری نشسته بودند. اونوقت نیروی کمکی خواسته بودند.

دیشب بعد از یک هفته باز راند و بدکر رو آوردند شب. ما که زورمون نمی رسه.اما قراره دوباره توی جلسه این ماه مطرح بشه.این دفعه قطعی تصویب کنیم.

صبح رو آورده بودیم به شعار نویسی.

پرستاروفاکن         رحمی به حال ما کن

پرستاروفاکن          راند شب رو رهاکن

     جنگ جنگ تا پیروزی

برامون دعا کنید

الهم عجل لولیک الفرج


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 12:41  توسط   |